حضرت مهدی(عج)
ابا صالح المهدی
آمدنت انتظار قرن هاست ، آرزوی همه ی انسان های آزاده ، اینکه بیایی و دستی باشی به مهربانی علی (ع) برای نیازمندان ، اینکه شانه ای باشی برای گریه های بی کسی ، اینکه پای درد دل ها بنشینی اینکه … می آیی که آباد کنی و خنجرت جز برای ساختن از نیام بیرون نخواهد آمد. می آیی که آباد کنی از خرابات دل و دین تا روستاها و شهرها تا همین جا. می آیی … نه ، اصلا آمده ای همین جا که من ایستاده ام ، ما ایستاده ایم ، روی خاکی که قرار است مدرسه بشود ، مسجد بشود با دست های کسانی که آرزو دارند دستی بر سرشان بکشی . حتما نگاه تو بوده ، حتما تو خواسته ای که این سفر جور بشود و بیائیم اینجا ، دارم مرور می کنم روزهای هفته را تا جمعه چیزی نمانده و بغض و اشک ، اشک و بغض . می شود بویت را حس کرد همین جا در سادگی و معصومیت لحن بچه هایی که دارند آرام آرام همراه مربی زمزمه می کنند : اللهم … کن … لولیک … الحجة ابن الحسن … می روم اشک شوم توی چشم های دختری که اسمش فاطمه بود و دستم را توی دست هایش گرفته بود تا از تو بگویم برایش . خودت بگو چه بگویم منی که هیچ نمی دانم خودت بگو ، سوال پشت سوال و من که کم می آورم در مقابل این همه اشتیاق . پس هنوز هستند آدم های مشتاق شنیدن که ندیده شان گرفته ایم . هستند دست های مشتاقی که ما را می خواند و ما غافل بوده ایم . از کجای این دریای بی کرانه بگویم که شروعش تویی . پایانش هم . نماز امام زمان را یادش می دهم . ایاک نعبد و ایاک نستعین ایاک نعبد و … تنها تورا می پرستم و تنها از تو یاری می جویم . تنها تو را … تنها تو … تنها … پرم از شوق انگار هیچ وقت طعم نماز را این طور نچشیده بودم . انگار برای اولین بار دارم نماز می خوانم . انگار این مسجد با دیوارهای کاه گلی با خشت های خیس ، با حیات خاکی همان جمکران است . انگار اینجایی نزدیکتر از همیشه . لابه لای بچه هایی که اسمت را صدا می کنند یا اباصالح مددی مولا … عطر نرگس پیچیده در فضا . سلام … سلام … سلام … السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان (عج). آن طرف چند تا جوان با چهره هایی غرق خاک و عرق چفیه بسته می آیند . صدا بلندتر شده ، باران شدیدتر . دارم پیدا می کنم خودم را توی چشم های دختری که اسمش فاطمه بود ، نرگس بود … هر چه بود … بود خود من بود که داشت تو را می شناخت. از اول داشت می خواند سوره ی یاسین را و تازه داشت یا د می گرفت که امام چندمی که چند سال از نیامدنت گذشته و اینکه چقدر تنهایی و اینکه چقدر مشتاق آمدنی و اگر ما بیدار شویم حتما می آیی ، حتما . خسته نیستم یک هفته گذشته ، این دومین جمعه ای است که دارم اینجا نمازت را می خوانم با لهجه ی همین بچه های روستایی . گم بودم و پیدا شدم انگار در اینجا … می خواهم برگردم از سفری که همه جایش بوی توست ، یاد توست ، ردپای توست از روستایی که بعید نیست زود زود به آن سربزنی و مردمش تو را دیده و نشناخته باشند . کاش این جمعه بیایی …
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
||||||||||||||||
![]() |